علیرضا امامی فر
حسين جان ، تو را به نامت قسم نجاتم ده!!! حسين جان روزگار نامرد نيست، من با روزگار سالهاي عمرم را سپري کردم، من نامرادي را در نامردي انساههايي ديدم که کردارشان با گفتارشان يکي نيست و به کسي جز خود و به چيزي جز منافع خود فکر نميکنند. انگار نه انگار هر چه دارند از من است ،مرا اينگونه نبين حسين جان ، زماني روي عرش بودم ، مايه افتخار و سرافرازي عاشقان خودم بودم ، آنها را که اينگونه خوشحال ميديدم به خود ميباليدم ، انسانهايي از جان گذشته مرا به اينجا رساندند،با رنگم که که از رگ گردن آنها سرخ شده بود نامي برايم ساختند به نام پرسپوليس. کم کم شهرت پيدا کردم بزرگ و دوست داشتني تر شدم اما مغرور نشدم ، من خود را در قلب مردم جا دادم ، اما مثل اينکه جاي عده اي را بد جور تنگ کردم. چند سالي است که ديگر طاقتم سر آمده، کاري از دستم بر نمي آيد، مرا بسوي نابودي ميبرند، هوادارانم نگرانند حسين جان. افرادي با مسئوليتهاي مختلف و نامهاي زيادي از جمله به نام مدير ، مربي ، بازيکن ، هوادار به سمتم آمدند، چند صباحي با من به شهرت به پول و .... رسيدند ولي به تنها چيزي که فکر نميکردند من بودم. حسين جان به نامت قسم کمکم کن ، ميدانم و مي
;