کریم انصاری‌فرد
5 سال پیش
کریم انصاری‌فرد
هادي عزيز وقتي اين متن را برايت مي نويسم، در زادگاهت آرام گرفته اي. نمي دانم اين شب و روزها را دور از وطن چگونه سر کنم. با اين غم بزرگ که نمي دانم چطور با آن کنار بيايم. رفتن تو بزرگترين دروغي بود که مي توانستم بشنوم اما گويا همه مردم دنيا دروغ مي گويند. من هنوز اين دروغ را باور نکرده ام چون مي دانم زنده اي. اين رفتن نيست، کوچ کردن است. از اينجا به جايي ديگر. به جايي که مي دانم تو به آن تعلق داري، به بهشت. هادي مي دانم از اين زندگي عاصي شده بودي و آرام و بي صدا، وقتي همه خواب بوديم از کنارمان کوچ کردي و به جايي رفتي که نيک مي دانم، در آنجا خوشبخت ترين هستي. فقط من مانده ام و خاطراتي که از درون من را مي خورد. کاش در تمام آن روزها که همبازي بوديم، حرف مي زدي، داد مي زد، شوخي مي کردي و از بچه هايت برايمان مي گفتي، اما افسوس که حالا با آن سکوتت و با آن آرامشت، رفتنت را دردناک تر کردي. پسر خوب از بين ما رفت و ما مانده ايم و دروغ بزرگي به نام مرگ تو. راستي هادي، شنيده بودم در تعطيلات براي کودکان روستايت توپ و لباس مي خريدي. هنوز رد پايت آنجاست و بچه ها منتظر بازگشتت هستند. بازگشت عمويي که برايشان در صندوق ماشينش
;