مهرداد میناوند
3 سال پیش
مهرداد میناوند
نزديک عيد پدر و مادرم ما را به کفش ملي مي بردند، خودشونم از پشت ويترين انتخاب مي کردند و به فروشنده مي گفتند اندازه سايز پاي ما بياورد و اصلا سوال نمي کردند که اين کفش را دوست داريم يا نه، فقط هميشه مي گفتند اين كفشها مرگ ندارند! عاشق عيد بودم، بوي عيد را دوست داشتم، بوي شيريني ها، بوي عود و بوي سبزي پلو ماهي مادر و مادربزرگام و سفره اي که اولين روز عيد پهن مي شد و همه فاميل دور آن مي نشستند ... چرا فکر نمي کرديم شايد اين روزها تمام شوند ؟ چرا آنقدر خاطرمان جمع بود ؟ چرا مواظب لحظه ها نبوديم ؟ چرا خوشبختي كودكانه را عميق نفس نکشيديم ؟ که امروز مجبور نباشيم فقط چنگ بيندازيم به گذشته ها، خيره شويم به آن و زندگي کنيم با آن دوران كودكي ..... از کودکي به نوجواني و جواني راهي نيست اما همراهانت هميشگي نيستند. در فراز و فرود راه خيلي ها را از دست مي دهي .. ما در همين از دست دادن ها بزرگ شديم، پخته شديم، ساخته شديم .. مادر و پدر بزرگها رفتند و من امروز بعد از گذشت اين چند سال مي خواهم بنويسم فقط کفش ملي نيست که مرگ ندارد، عشق هم مرگ ندارد، بعضي خاطرات هم مرگ ندارد بعضي قلبها و بعضي آدمها ...
;