سعید دقیقی
4 ماه پیش
سعید دقیقی
کجايند مردان بي‌ادّعا؟ شب است و سکوت است و ماه است و من فغان و غم و اشک و آه است و من شب و خلوت و بغض نشکفته‌ام شب و مثنوي‌هاي ناگفته‌ام شب و ناله‌هاي نهان در گلو شب و ماندن استخوان در گلو من امشب خبر مي‌کنم درد را که آتش زند اين دل سرد را بگو بشکفد بغض پنهان من که گل سر زند از گريبان من مرا کشت خاموشي ناله‌ها دريغ از فراموشي لاله‌ها کجا رفت تأثير سوز و دعا؟ کجايند مردان بي‌ادّعا؟ کجايند شور‌آفرينان عشق؟ علمدارمردان ميدان عشق... همانان که از وادي ديگرند همانان که گمنام و نام‌آورند هلا، پير هشيار درد آشنا! بريز از مي صبر، در جام ما من از شرمساران روي توام ز دُردي‌کشان سبوي توام غرورم نمي‌خواست اين‌سان مرا پريشان و سردرگريبان مرا غرورم نمي‌ديد اين روز را چنان ناله‌هاي جگر‌سوز را غرورم براي خدا بود و عشق پل محکمي بين ما بود و عشق نه، اين دل سزاوار ماندن نبود سزاوار ماندن، دل من نبود من از انتهاي جنون آمدم من از زير باران خون آمدم از آن‌جا که پرواز يعني خدا سرانجام و آغاز يعني خدا هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست! سکوت شما پشت ما را شکست چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟ نداديد آبي به لب تشنه‌ها؟ نرفتيد گامي
;